درکلاسی کهنه و بی رنگ وبو.........پشت میزی بی رمق بنشسته بود


 


در دل او رعدوبرق دردها ................... ذهن او ابری تر از پاییز بود

 


فکردیشب بود ؛دیشب تا سحر...........بارش باران شب یکریز بود

 


سقف خانه چکه می کردوپدر ..........رفت روی بام تعمیری کند

 


شاید ازشرم زن و فرزند خویش......... رفت بیرون بلکه تدبیری کند

 


وقت پایین آمدن ازپشت بام..................نردبان از زیر پایش لیزخورد

 


دخترک درفکردیشب غرق بود.........ناگهان دستی بروی میز خورد


بعد آن هم سیلی جانانه ای............. صورت بیجان دختر رانواخت

 


رنگ گلهای نگاهش زرد بود..........ازهمین رو رنگ ورویش رانباخت

 


لحن تندی با تمام خشم گفت..........تو حواست در کلاس درس نیست

 


بعد هم اورا جریمه کردوگفت..........چاره ی کار شماها ترس نیست

 


درس آنروزکلاس دخترک..............شعرباران بود یادم مانده است

 


نام شاعر رفته ازیادم ولی...............اهل گیلان بود یادم مانده است

 


شب سربالین بابا دخترک..................بازباران با ترانه می نوشت

 


سقف خانه اشک می بارید او.............می خورد بر بام خانه می نوشت